خنده ام ویرانیست
خنده ام ویرانی یک جسم تهی در اثر لرزه های شادیست
تو مرا خنداندی و رفتی
و من اینجا ویران اشک میریزم
به امید آنکه شاید اشک هایم بشود سیلابی و
من ویران را تا ابدیت ببرد.
مثل یک بشقاب چینی.
اما شکستنم بی صدا بود
یعنی صدایش در درونم بود و هیچ کس نفهمید.
خرده هایم همه جا پخش شد.
هر کدام به شکلی بی شکل می ماند.
هر کدام به طرفی رفت و در جایی قرارگرفت.
و هر کس با تکه ای از من سرگرم شد
همان تکه ای که خودش دوست داشت.
اما هیچ وقت هیچ کس پیدا نشد که از خرده ای یا تکه ای از من به خودم برسد و تلاش کند بقیه تکه هایم را جمع کند و کنار هم بگذارد و به هم بچسباند.
هیچ کس تکه های خوب و بدم یا دلپذیر و نامطلوبم را با هم نخواست.
رنگاوارنگ
قرمز ،بنفش ،آبي ،سبز ،زرد ،نارنجي و ....
شرشره ها رو هم رنگاوارنگ
بعد يه نخ محكم پيدا ميكني و يه سرشو ميچسبوني به ته بادبادك
اون سرشم ميپيچي دور يه قرقره
بعد كه باد شروع شد ميبريش بيرون به هزار بدبختي هواش ميكني.
حالا تو يه پيك تو آسمون داري
كه مي خواد از اون ور يه آسمون سربي برات خبر بياره
بهت بگه اونجا يه عالمه ابراي سفيد قشنگ هست كه دلشون براي ديدنت لك زده
حتي نور خورشيد هم روشن و طلايي دنبال يه راهيه كه بتونه قدم رو گونه هات بذاره
ولي تو فقط آسمون سربي رو مبيني
.
.
.
.
.
.
.
پ.ن: بياين بادبادك بازي كنيم
ميخواهي آينده را بسازي
من آينده توام
هيچ نساختم جز حبابي بر آب
كيف و دفتر و مداد نوي تو روزي كهنه ميشود
و تو فقط بار تصميم كبري و عمو حسين گاو شيردهي داشت را به دوش ميكشي
و در دفترت به دنبال حسنك ميگردي
و با مدادت صد دانه ياقوت يك انار را در سطري از يك برگ ميگنجاني
بي آنكه بداني زندگي چون قطاري سركش و بي رحم ميگذرد و هيچ دهقان فداكاري نيست كه جلوي آن بايستد.
گاهي اوقات آدم بعد از گذر كردن از يه راه وقتي فكر هاي قبل حركتش رو با چيزايي كه تو راه ديده مقايسه ميكنه متوجه ميشه چقدر فكرش با واقعيت تفاوت داشته.
يعني گاهي اوقات مسائل ميشن نقطه مقابل توقع تو.
كسي كه ميخوام ازش بنويسم آدميه كه روز اولي كه ديدمش تو چشاش هيچ چيز آشنايي نديدم. نميدونم عادت بديه يا خوب كه دوست دارم آدم ها رو از چشمهاشون بفهمم. آره تو چشمش هيچ چيز برام آشنا نبود. حتي رنگ نگاهش انگار خارج از طيف رنگي بود كه ميشناختم. اما كم كم تونستم در راه امواجي كه ازش متصاعد مي شد قرار بگيرم. يه جورايي حس كردم نرميه يه هنر روي رفتارش حس ميشه تا اينكه فهميدم با موسيقي دست و پنجه نرم كرده و زندگي اش يه آهنگ مخصوصي داره.
واقع بيني رو شايد از طبيعت ياد گرفته بود. طبيعت بكر و بي آلايش كوه و دشت. جايي كه فكر كنم روحشو توش جا گذاشته بود. طبيعت، جايي كه هر چيزي هموني كه هست خودشو نشون ميده . كوه سخت در كنار سبزه نرم و رود مواج و خروشان روزگار ميگذرونه و هيچ اجباري نداره كه خودشو مثل بقيه كنه. با هم ديگه به خاطر خودشون كنار ميان و زندگي ميكنن . اين ها رو اون به من ياد داد. كسي كه آدم ها را همونجري كه هستن ميپذيره و براشون احترام قائل. و اينجوري احترام خودشم حفظ كرده.
كسي به من فهموند كه به خاكم تعصب داشته باشم. تارخ كشورمو بدونم و به قسمت هاي خوبش افتخار كنم و از قسمت هاي بدش درس بگيرم . اما اگر ميخوام رنگ بگيرم از آريايي ها رنگ بگيرم از بيگانه ها.
كسي كه بهم ياد داد به خاطر اشتباهاتم عذر خواهي كنم. و بدونم عذر خواهي نه تنها آدم رو كوچيك نميكنه بلكه بهش بزرگي و شخصيت هم ميده.
كسي ازم خواست به زبونم و فرهنگ مردمم هر چي كه هست احترام بذارم. و واسه تك تك كلمه هاي فارسي ارزش قائل باشم.
كسي كه ازم خواست هر چيزي رو نقد كنم و در رابطه با تمام جزئيات زندگي ام فكر كنم.
كسي كه بعد ها خيلي بهش فكر ميكنم و دلم براش تنگ ميشه .
و اين ها رو نوشتم تا هرزگاهي كه ميخونمشون رد پاش رو جاده زندگي ام دوباره رنگ بگيره.
ممنوم آقاي خشنودي.
پ ن : هر وقت بستني بخورم به يادت ميافتم آقاي ميلاد خشنودي
درست مثل تو كتابا .
مثل همون قصه هايي كه برام ميخوندي .
همشون باهم بودن .
تو صف هاي مرتب .
يكي هم جلوتر از همه ميرفت .
مثل نقاشي تو كتاب داستان ها.
مامان من دلم براشون تنگ ميشه .
براي سر و صداهاشون .
آخه من هر روز پشت شيشه پنجره اتاقم براشون غذا ميريختم .
تا وقتي ميان بخورن ببينمشون .
حالا كه رفتن دلم براشون خيلي تنگ ميشه .
مامان يه چيزي ، اونا ديگه بر نمي گردن؟
البته كه بر ميگردن.
كجا رفتن؟
رفتن كوچ
كوچ يعني چي؟
كوچ يعني رفتن پرنده ها به جاهاي گرمتر به خاطر سردي هوا.
كي بر ميگردن؟
تابستون بعد. .......
روز ها گذشت وپسر كوچولو چشم به راه بود. تابستون رسيد ولي پرستو ها نيومدن . نه اون تابستون و نه تابستون هاي ديگه. پسرك بعد از سالها انتظار وقتي ديگه خيلي بزرگ شده بود فهميد كوچ پرنده ها به خاطر سردي هوا نبوده بلكه به خاطر سردي دل مردم بوده. مردمي كه لونه اونا رو خراب كردن تا براي خودشون خونه بسازن. اينطوري بود كه مردم نسبت به آباد كردن خونه هاي خودشون در ازاء ويروني زندگي ديگران بي تفاوت شدن.
آره ، دل ندارم
يعني همين، دل ندارم
نميفهمي باشه برات ميگم:
" ديگه دلم براي كسي تنگ نميشه "
"ديگه دلم براي كسي نميسوزه "
"ديگه دلم رو به دل هيچ كس نمي بندم"
"ديگه دلم به دل هيچ كس راه نداره"
"ديگه دل دل نميكنم كه كسي بياد يا نياد"
"ديگه دلم براي هيچ كس نگران نميشه"
"ديگه دلم واسه هيچ چيزي شور نميزنه"
"ديگه دل گنده بازي در نميارم"
"ديگه دلم رو به دريا نميزنم"
"ديگه دلم ، دل سنگ نميشه "
و....
پ ن : از دوران بيدلي مونده بود خواستم بنويسم شما هم خونده باشين.
قدم زنان و آهسته.
در تاريكي شب و سكوت بي انتهايش.
نگاهم به سنگفرش چاله چوله ي پياده رو .
غرق در افكار بيهوده و بي سر و ته.
وقتي متوجه اش شدم نا خود آگاه ايستادم.
از آسمان به زمين رسيدنم در يك پلك به هم زدن وديدن او صورت گرفته بود.
پسر جواني كه گوشه خيابان دراز كشيده و چشمهايش بسته بود.
نه ، الكلي نبود
تزريقي هم نبود.
ظاهرش موقر و آراسته بود اما....
چرا اينجوري؟ و چرا اينجا؟
نميدونم
همه بي توجه بهش از كنارش عبور ميكردن
حتي زحمت لمس كردن شريان مچ دستش رو به خودشون نميدادن كه شايد ...
و اينطوري كه ديگه زنده ها نسبت به مرگ بي تفاوت ميشن و براشون يه امر عادي تلقي ميشه
غافل از اينكه مرگ نبود يه نفر
نبود يه فكر
يه استعداد
و خاموش شدن يه ستاره
ولي هيچ كس ديگه روح درد نميگيره از نبود يه نفر و فقط با يه جمله ي مسخره "مرگ حقه و يا شتريه كه در خونه همه ميخوابه و يا خوب شد راحت شد" يه تسلاي بيخودي به بازماندگان و بعد همه چي مثل قبل
آدم چند تا راه بايد رفته باشه
تا بهش بگن مرد شدي؟
يك كبوتر سفيد از چند تا دريا بايد بگذره
تا بتونه روي شن هاي ساحل آروم بگيره؟
گلوله هاي توپ چند بار بايد شليك بشن
پيش از اون كه براي هميشه ممنوع بشن؟
پاسخ ، دوست من ، بر باد ميره،
پاسخ ، بر باد ميره.
آدم چند بار بايد به بالا نگاه كنه ،
تا آسمون رو ببينه؟
آره، آدم بايد چند تا گوش داشته باشه
تا صداي گريه ي مردم رو بشنوه؟
چه قدر مرگ و مير بايد پيش بياد تا بشه فهميد
كه خيلي ها مردن؟
پاسخ ، دوست من ، بر باد ميره،
پاسخ، بر باد ميره.
يك كوه چند سال ميتونه پابرجا بمونه
پيش از اون كه شسته بشه و به دريا بره ؟
آره و مردم چند سال بايد صبر كنن
تا بذارن اونها آزاد باشن؟
آره و آدم چند بار ميتونه سرش رو برگردونه
و وانمود كنه كه چيزي نميبينه؟
پاسخ ، دوست من، بر باد ميره
پاسخ ، بر باد ميره.
پ ن : اين شعر از باب ديلن است . يه اعتراض زيبا به تمام زشتي ها.
كاش آنان كه با هم اند اين را بفهمند.
چشماني كه از آب حسرت پر ميشوند لياقت دوباره ديدنت را ندارد.
چقدر ديگر دل خوشت به دل تنگي ام دل نگران نيست.
اصلا هيچ وقت نبود.
آنقدر ديگر برايت بيگانه شده ام كه اگر اتفاقي ببيني ام
به فكر مي افتي كه چقدر اين غريبه آشنا بود.
در حالي كه من حتي صداي قدم هايت را نيز ميشناسم.
چقدر تنهاييم بزرگ شده
ديگر در اتاقم هم جا نميشود.
گاهي وقتي كه بين صدها نفر غريبه و آشنا هستم سراغم مي آيد و مدام توي گوشم ميگويد :
"او نيست دنبال كه ميگردي."
اين من نيستم كه از تو خبر ميگيرم
بلكه تنهاييم همواره سراغت را ميگيرد
و ميداند با كه و كجا هستي ؟
و مدام به من گوشزد ميكند:
"با تو نيست با ديگري است."
كاش تنهاييم تنهايم بگذارد.
همانطور كه تنهايي تو تنهايت گذاشت
با ديگري
و تنهايي ديگري تنهايش گذاشت
با تو
و من هنوز تنها مانده ام با تنهايي ام.


